Sign up with your email address to be the first to know about new products, VIP offers, blog features & more.

رازهاى  خزر

 نقشى به سیاهى افسردگی هايم، نقشى به آبى خاطرات دلتنگی خانه، نقشى به قرمزى عشق، كه بالاتر از همه چیز قرار دادم، نقشى به زردى تنفر از بی عدالتی، نقشى به سبزى زندگی كه تصمیم گرفتم پايان ندهم و نقشى به سفیدى صلح  درونى كه به شدت به دنبال آن ميگردم. اين نقاشى چهره ايست كه با كلمات رنگ آميزى شده.
ديگر زمانش رسيده بود. بعد از آنهمه ترغيب و تمرين با همسر عزيزم سروش، سرانجام گوشى تلفن را برداشتم. نفس عميقى كشيدم كه كنترل خودم را حفظ كنم و شماره بهترين دوست بچگى ام در ايران را گرفتم.
يك بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق…
' چرا جواب نميده؟!'
با اينكه هم تسكين دهنده بود و هم آزاردهنده، من ميدانستم كه تماس با هر جاى خاورميانه معمولاً نيازمند چند بار امتحان و تلاش است تا سرانجام به نتيجه برسد.
دوباره امتحان كردم.
بعد از دو بوق، او گوشى را برداشت.' الو.'
من ساكت بودم.
' الو؟ الو؟' صداى ترك خورده و آشناى دوستم دلارا از بلندگوي گوشى ام مى آمد.
من كف زمين سرد آپارتمان كوچكمان در لندن نشسته بودم درحاليكه از پنجره به بيرون و به سوى حصارى چوبى خيره شده بودم.
بي حركت، ضربان قلبم تند، ناتوان از سخن گفتن.
' الو؟ كسى پشت خط هست؟'
' بله … سلام …منم…آزاده.'
بعد از بيست و سه سال، من بالاخره داشتم با بهترين دوست دوران بچگى ام صحبت ميكردم، كسى كه خيلى تلاش كرده بودم از خاطراتم پاك كنم.
پس از شوك اوليه و سرازير شدن احساسات و عواطف ، بالاخره توانستيم با هم صحبتمان را ادامه دهيم.
او از چگونگى حال و احوالم پرسيد، و من گفتم كه در حال درمان پيش يك روان پزشك هستم، اما نگفتم به چه دليل. در ادامه به او گفتم كه در كنار كارم در حال گذراندن يك دوره ى كوتاه زندگينامه نويسى هستم.
سروش براى ترجمه به من چند بارى كمك كرد. زبان فارسى ام به خاطر استفاده ى كم زنگ زده بود. وقتى اسم دوره را به فارسى به او گفتم، نميتوانست باور كند.
' يادته كه تلاش ميكردى تا منو متقاعد كنى كه داستانهاى زندگيمون رو بنويسيم قبل از اينكه از ايران برى؟ تو حتى تو يك دفتر يادداشت شروع كردى به نوشتن. من هنوز دارمش.'
' كدوم دفتر يادداشت؟'
' پرندگان زخمى…يادت نيست؟'
من نميدانستم او به چه دفترى اشاره ميكند.
او ادامه داد،' شعرهايى هم اوايل دفتر يادداشت نوشته بودى. سكوت كوهستان سكوت نيست، فرياد است…يادت اومد الان؟'
به محض اينكه او اين را گفت، دفتر يادداشت و شعرها را به ياد آوردم… و درد شديدى كه تلاش ميكردم با نوشتن از خودم دور كنم.
' من نميدونم چرا براى بيست و سه سال باهات تماس نگرفتم.'
اين يك دروغ بود. من دقيقاً ميدانستم چرا با او تماس نگرفتم؛ فقط نميتوانستم به او حقيقت را بگويم به خاطر اينكه از تأثيرش روى او ميترسيدم.
بعد از اينكه يك مكث طولانى داشت، گفت،' منم نميدونم. فكر ميكنم فقط ميخواستم كه با خاطره هاى خوبى كه با هم داشتيم زندگى رو ادامه بدهم. من فكر ميكنم من ترس اين رو داشتم كه اگر با هم صحبت كنيم چه اتفاقى ميافته. خيلى مشكل بود. شايد به خاطر اينكه وقتى تو به مقصد پاكستان اينجا رو ترك كردى همه چيز به سرعت اتفاق افتاد و ما حتى درست نتونستيم با هم خداحافظى كنيم. من حتى از شايعه ها شنيدم كه تو بعد از پاكستان، استراليا بودى و الان با اون خواننده ايرانيه كه همه اينجا عاشقش هستند ازدواج كردى و به لندن نقل مكان كردى. واقعيت داره؟ اصلا چطور با اون آشنا شدى؟'
' اوه، داستانش طولانيه.'
' ميدونى، من هم شهر قديمى كوچيكمون رو ترك كردم، دانشگاه رو ول كردم، ازدواج كردم و به شمال ايران نقل مكان كردم، نزديك به درياى خزر.'
هر بار كه به ' درياى خزر ' فكر ميكنم، موج بزرگى از اضطراب من را اسير ترس ميكند. آن لحظه سعى كردم تند تند نفس بكشم تا اضطرابم را تحت كنترل قرار دهم.
من پرسيدم كه آيا او به خانه ى پدربزرگ مادربزرگش در شمال نقل مكان كرده بود يا نه، جاييكه خانواده هايمان تابستانى را باهم گذرانده بودند. درست قبل از اينكه من به خارج از ايران و به پاكستان قاچاق شوم.
گفت، ' آره، براى يك مدتى، اما ما اخيراً به يه خونه كوچيك پايين خيابون اونها نقل مكان كرديم، كمي بعد از اينكه اين دخترم به دنيا اومد.' و با صدايى حاكى از آرامش ادامه داد، ' من واقعيتش همزمان با تو كه حرف ميزنم به بيرون سمت باغچمون دارم نگاه ميكنم.'
گفتم، ' صبر كن… پس يعنى اينكه تو هنوز پدربزرگ مادربزرگتو ميبينى؟…اوممم…و… داییت؟' ، نميتوانستم اسمش را به زبان بياورم.
' آره، همه اونها اينجا هستند، تو همون خونه ى پدربزرگ مادربزرگم.'
قلبم ايستاد. آن خانه جايى بود كه دایی او هر دوى ما را مورد آزار جنسى قرار داده بود، بيست و سه سال قبل، وقتى نه ساله بودم.
' از صدام ميتونى حدس بزنى كه دارم اينجا تو لندن يخ ميزنم؟' من سريع اين سوال را پرسيدم تا موضوع را عوض كنم.
نميتوانستم از اتفاقى كه برايمان افتاده بود حرفى بزنم.
عصاره ویرایش شده از وبلاگ مهمان من برای دانشگاه اکسفورد منتشر شده در ماه فوریه امسال
با تشكر از سروش و احسان براى كمك ترجمه 
Image Credit: Children in the Sea by Joaquin Sorolla, 1909
signature
21 Responses
  • Mehrad
    سپتامبر 9, 2017

    سلام…خسته نباشی آزاده خانم اکبری…واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم چون ی قسمت از متن ی جورایی ب شهر و دیار و فرهنگ منم مربوطه..فقط فقط میتونم بگم ک ایشالل هرجا هستی موفق باشی و سربلند…?????

  • آوا
    سپتامبر 9, 2017

    سلام ازاده جون ، دردی ک توی داستان بود رو با تمام وجودم حس کردم ، این مسعله ازار و اذیت جنسی برای همه خانمها و دخترای ایران زمین مطمعنا پیش اومده متاسفانه چون گریز ناپذیره توی کشوری پر از گرسنگان جنسی ، من یکی از طرفدارای همیشگی سروشم واستون ارزوی خوشبختی و موفقیت روز افزون دارم دوستتون دارم ، ب سروش بگو مشتی مجاز … ☺️????

  • AHK
    سپتامبر 9, 2017

    نفسم برید ،#تلخ_ترین

  • ناشناس
    سپتامبر 9, 2017

    دوست دخترم تو بچگی مورد آزار جنسی قرار گرفته بود هر وقت یادش میمومد تشنج میکرد ازبس خاطره تلخی بود اونم توسط شوهر خالش

  • ali
    سپتامبر 9, 2017

    فوق العاده بود ازاده جان،اين مشكلات ريشه ايه،اينا فقر ذهني و درد مملكته
    فقيران جنسي
    هر خونه اي نياز به توالت داره ولي تو ايران نه
    اينجا به خواهر خودشون رحم نميكنن بعضي ها
    به اميد سرافرازي ايران و تغيير ذهنيت ها

  • Aaber
    سپتامبر 9, 2017

    خیلی خوبه که مینویسید، خیلی خوبه که حرف ها زده بشه. موفق باشی آزاده عزیز

  • Masih
    سپتامبر 9, 2017

    ایران،افریقای گرسنگان جنسی?واقعا زشته برای هم چین کشور متمدن و با ریشه ای…

  • فرانک
    سپتامبر 9, 2017

    فقط اینکه جرءت بیان کردنش رو همه ندارن
    متاسفم و نگران دختران کوچک سرزمینم
    ?

  • Ashkan
    سپتامبر 9, 2017

    پـــُریم از #هیچ
    دمت گرم،نوشتنِ همچین نوشته ای جرئت میخواد و تو جرئتتو نشون دادی…?

  • یاسمین
    سپتامبر 9, 2017

    چه خوب نوشته بودی.تنم یخ زد.
    امیدوارم حالت هر روز بهتر شه.

  • محمد حسین
    سپتامبر 10, 2017

    سلام، بنظرم قدرتتون توی نوشتن خیلی خیلی خوبه ، امیدوارم همینطور ادامه بدین ، راجب متن هم میتونم بگم که واقعا جالب و تامل برانگیز بود ، واقعا به فکر فرورفتم راجب اون مسئله آزار جنسی در کودکان . و اینکه تا الان سروش برای من فقط یک خواننده بی نظیر بوده اما حالا میفهمم که اخلاق و شخصیت بینظیری هم داره که شمارو تشویق به نوشتن همچین مطالبی میکنه ، خیلی ممنون و امیدوارم بازم بنویسید برامون ❤?

  • Mohammadkian Arazm
    سپتامبر 10, 2017

    aliiiiw bood dastan nvisy
    zendginameh choon hes vaghiyat midh khily rahat taar mish fahmid
    ?✌

  • سروش کریمی
    سپتامبر 10, 2017

    خیلی خوب بود ، ادامه بدید ، دنبال میکنم ✌

  • سروش کریمی
    سپتامبر 10, 2017

    البته یکی دوتا مشکل ضمیر داشت نوشته ، ولی خوب بود

  • ensan
    سپتامبر 11, 2017

    Dooroode Bikaran Be Shoma Banooye Gerami Va Hamchenin Aghaye Lashgari Vaghan kheili Baram Jaleb Bood Az Maselei Neveshti Ke Khodm Yejoorai baram Pish Oomade Va Kheili Baese Be Fekr Fooroobraftnm Mishe Vali say Mikonm Behesh fekr Nakonam Chon Zendegim Zibatar Az oon Chizie Ke bekham Baraye ye Seri Heyvooni Ke Baese rannjesh Khatere Man Mishe Arzesh Dare va Man say Daram Mikonam ke harche SaRi tar az In Keshvari Ke ghablan to Ham Toosh Boodi Beram Be Sooroosh Begid ke Iran Az Oon Moghei Ke Rafti Vazesh Badtar Shode Va hargez Be In sarzamini Ke Aghabmoonde Farhangi Hast Barnagardid Chon Vaghan Mardomesh Dargire Ye Dayerei Hastan Ke Dolat Va Hookoomat Varashoon Tarsim Karde Ke Dore Mehvare Oon Becharkhan Va Kamtar Kasi Mesle Shoma Ya Man Ya sooroosh Peyda Mishe Ke Bekhad Az in Dayere Taafon Bar Angiz Kharej beshe Kheili doosetoon Daram Azade Joon Va Agha Soorooshe Aziz♥♥♥

  • Mohammad
    سپتامبر 11, 2017

    کاش پسرائم میتونستن در این مورد حرفاشونو بزنن ..!

  • ekhtelali
    سپتامبر 12, 2017

    jaleb bud vasam,kheili,mamnom azataun

  • Paria.a
    سپتامبر 12, 2017

    Azadeh kheili khoob neveshti aziiizam congratulations to you my dear?♥

  • منصور
    سپتامبر 12, 2017

    سلام
    منم از طرف دوتا از دایی(برادرهای مادرم) هایم و پسر جوان یکی از همسایه ها اذیت جنسی شدم، البته موضوع پسر همسایه رو چون خیلی کوچیک بودم به بابام گفتم و آشوب شد ولی دایی هام وقتی داشتن بهم دست درازی میکردن با اینکه یه فهم ناقص از اون رویداد داشتم (احساس ناراحتی و چندش زیاد داشتم و میفهمیدم که کار خیلی خیلی بدی از دید پدرم داره اتفاق میوفته) ولی جرات نمیکردم به کسی چیزی بگم تا همین الان حتی. عجیب تر میشه که بگم من به هر حال پسر هستم و این دردم رو بیشتر هم میکنه.

  • minakarimi
    سپتامبر 13, 2017

    ازار جنسی در کودکی خیلی بده تاثیرش همیشه تو زندگیت هس. به همه شک داری. نمیتونی اعتمادکنی.از اعتماد کردن میترسی. شبا از خواب میپری.کابوس میبینی. میفهممت درصورتی که برام اتفاق نیفتاده ولی خیلی خیلی دردناکه.

  • Parva
    اکتبر 19, 2017

    In my opinion you see that problem in all countries but always kids feelings are getting sick and some of them commit suicide

What do you think?

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *